X
تبلیغات
دنیای آرزوها

[ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ] [ 10:51 ] [ عسل جون ] [ ]

او که هست؛

لحظاتی هست ؛ که تو شاید رمانتیکِ فانتزی اش را برای خودتان ساخته باشی.
ازهمان هایی که همیشه نمیتوانی داشته باشی اش.
او که باشد ، همه اش را می بخشی به او.
همه ی همه اش را می ریزی به پایش.
مست می شوی ، محو می شوی ؛ انگار یکی می شوید.


[ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ] [ 11:55 ] [ عسل جون ] [ ]

کجایی


 تـــــو کجـــــــــــایی سهـــــــــــــراب ؟ چشم ها را بستند و چــــــــــه بـــــــا دل کردند

وای سهراب کجایی آخـــــــــــــــــر ؟؟؟.. 


زخم ها بر دل عاشق کردند خــــــــون به چشمان شقایق کردند آب را گـــــــل کردند

 تـــــــو کجایی سهراب ؟؟؟؟...........

 که همین نزدیکی عشق را دار زدند ، همه جا سایه ی دیوار زدند



 ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالــــــــــــــــی است!

 دل خوش سیـــــــــــــــــــــری چند ؟؟؟؟ صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!

 قایقت جـــــــــــــــا دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 16:51 ] [ عسل جون ] [ ]

روزگاري دزدها هم با شرف بودند

روزگاري دزدها هم با شرف بودند.................................
 
   گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست
 آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال
، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است............ 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 19:8 ] [ عسل جون ] [ ]

دلنوشته

[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 16:38 ] [ عسل جون ] [ ]

جملات الهام بخش برای زندگی

[ چهارشنبه هفتم تیر 1391 ] [ 9:25 ] [ عسل جون ] [ ]

زمین خورده

آنقدر زمین خورده ام که بدانم


برای برخاستن


نه دستی از برون


که همتی از درون


لازم است


حالا اما


نمی خواهم برخیزم


می خواهم اندکی بیاسایم


فردا


برمی خیزم


وقتی که فهمیده باشم چرا


زمین خورده ام


ادامه مطلب
[ سه شنبه ششم تیر 1391 ] [ 9:34 ] [ عسل جون ] [ ]

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:30 ] [ عسل جون ] [ ]

اعترافات خنده دار

قبل از هر چیز باید بگم ای اعترافات من نیست...سوء.............نشه

اعترافات خنده دار:

اعتراف میکنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟

دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید

اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!

مامان گفت نوید کیه؟

گفتم: پسر آقای ...

گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده


بچه بودم
از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی‌ میکرد از مامانم می‌پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی‌ شبا شیطون میاد پی‌ پی‌ می‌کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی‌ میاد پی پی کنه تو چشمام.... اسکل بودم


چند وقت پیش :d
تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم
 


در اقدامی شجاعانه اعتراف میکنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه
 


اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟ بیشترم به دریچه کولر شک داشتم


اعتراف می‌کنم
سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم


اعتراف میکنم وقتی داداشم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!

بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون! :دی



عموم میخواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش... حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک رو ****** اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه!!


اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده :دی


اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت:  امیرجووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت....گفتم منم همینطور....گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش

و من از شدت ضایعگی دیوارو گاز گرفتم
 

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 20:31 ] [ عسل جون ] [ ]

داستان زنی خود ساخته

داستان زنی خود ساخته !! ( رازهای موفقیت )

 

تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه ج ن س ی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید.

تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند.............

بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 11:38 ] [ عسل جون ] [ ]

نقاشی های زیبا و دیدنی

ejopm3birekn05xwtrqn.jpg

بقیه عکسها در ادامه ی مطلب...خیلی زیباست حتما ببینید


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 ] [ 20:8 ] [ عسل جون ] [ ]

پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها:

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

 

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.

اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

اگر  پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید. اما اگر می خواهید ما را

برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش

می کنیم !!!!

[ شنبه سی ام بهمن 1389 ] [ 15:12 ] [ عسل جون ] [ ]

داستان کوتاه عشق

                                                       داستان کوتاه عشق

 

اون (دختر) رو تو يک مهموني ملاقات کرد. خيلي برجسته بود، خيلي از پسرها دنبالش بودند در حاليکه او (پسر) کاملا طبيعي بود و هيچکس بهش توجه نمي کرد.


آخر مهماني، دختره رو به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روي ادب، دعوتش رو قبول کرد. توي يک کافي شاپ نشستند، پسر عصبي تر از اون بود که چيزي بگه، دختر احساس راحتي نداشت و با خودش فکر مي کرد،  "خواهش مي کنم اجازه بده برم خونه..."

 

يکدفعه پسر پيش خدمت رو صدا کرد، "ميشه لطفا يک کم نمک برام بياري؟ مي خوام بريزم تو قهوه ام." همه بهش خيره شدند، خيلي عجيبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ريخت توي قهوه اش و اونو سرکشيد. دختر با کنجکاوي پرسيد، "چرا اين کار رو مي کني؟" پسر پاسخ داد، "وقتي پسر بچه کوچيکي بودم، نزديک دريا زندگي مي کردم، بازي تو دريا رو دوست داشتم، مي تونستم مزه دريا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکي. حالا هر وقت قهوه نمکي مي خورم به ياد بچگي ام  مي افتم، زادگاهم، براي شهرمون خيلي دلم تنگ شده، برا والدينم که هنوز اونجا زندگي مي کنند." همينطور صحبت مي کرد، اشک از گونه هاش سرازير شد. دختر شديدا تحت تاثير قرار گرفت. يک احساس واقعي از ته قلبش. مردي که مي تونه دلتنگيش رو به زبون بياره، اون بايد مردي باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئوليت پذيره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگيش و خونوادش.

 

مکالمه خوبي بود، شروع خوبي هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مرديه که تمام انتظاراتش رو برآورده مي کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقيق. اون اينقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ ميشه! ممنون از قهوه نمکي! بعد قصه مثل تمام داستانهاي عشقي زيبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختي زندگي مي کردند....هر وقت مي خواست قهوه براش درست کنه يک مقدار نمک هم داخلش مي ريخت، چون مي دونست که با اينکار حال مي کنه.

 

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، يک نامه براي زن گذاشت، " عزيزترينم، لطفا منو ببخش، بزرگترين دروغ زندگي ام رو ببخش. اين تنها دروغي بود که به تو گفتم--- قهوه نمکي. يادت مياد اولين قرارمون رو؟ من اون موقع خيلي استرس داشتم، در واقع يک کم شکر مي خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراين ادامه دادم. هرگز فکر نمي کردم اين شروع ارتباطمون باشه! خيلي وقت ها تلاش کردم تا حقيقت رو بهت بگم، اما ترسيدم، چون بهت قول داده بودم که به هيچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم مي ميرم و ديگه نمي ترسم که واقعيت رو بهت بگم، من قهوه نمکي رو دوست ندارم، چون خيلي بدمزه است... اما من در تمام زندگيم قهوه نمکي خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز براي چيزي تاسف نمي خورم چون اين کار رو براي تو کردم. تو رو داشتن بزرگترين خوشبختي زندگي منه. اگر يک بار ديگر بتونم زندگي کنم هنوز مي خوام با تو آشنا بشم و تو رو براي کل زندگي ام داشته باشم حتي اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکي بخورم.

 

اشک هاش کل نامه رو خيس کرد. يه روز، يه نفر ازش پرسيد، " مزه قهوه نمکي چيست؟ اون جواب داد "شيرينه"

[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 9:10 ] [ عسل جون ] [ ]

کاش می شد



کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

 کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

!!!تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

قبل از آنی که کسی سر برسد 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

 ...از خدا دور شدیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                                            
[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 16:38 ] [ عسل جون ] [ ]

آرزوهایی که حرام شدند

آرزوهایی که حرام شدند

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

 به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

 

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

 

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 16:13 ] [ عسل جون ] [ ]

شعر سهراب

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 


خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

 


باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس

 


زندگی اجباریست

[ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 16:33 ] [ عسل جون ] [ ]

تست ناشتایی

!تست ناشتایی!!

 

روی میز صبحانهء شما این میوه‌ها گذاشته

شده‌اند، که یکی را باید انتخاب کنید:

?. سیب

?. موز

?. توت فرنگی

?. هلو

?. پرتقال

 

اولین انتخاب شما کدام خواهد بود؟

لطفاً خوب فکر کنید و به میز غذا حمله‌ور نشوید!

این یک امتحان بزرگ است و نتیجه آن شما را متحیر

خواهد کرد.

انتخاب شما چیزهای عجیبی در مورد شما

خواهد گفت.

باز هم فکر کنید و قبل از انتخاب‌کردن به

 انتهای نامه نروید.

پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتیجه را در

انتهای نامه ببینید....

عجله نکنید، خوب فکر کنید! .

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.



با توجه به انتخاب شما...

سیب:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست

دارد اول سیب بخورد.

 

موز:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست

دارد اول موز بخورد.

 

توت‌فرنگی:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست

دارد اول توت‌فرنگی بخورد.

 

هلو:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست

دارد اول هلو بخورد.

 

پرتقال:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست

دارد اول پرتقال بخورد.

.
.
.
.
.
.
 

امیدوارم که باانجام این تست شناخت بهتری از خودت به

دست آورده باشی.

توجه

به نتیجه این تست می‌تونه تو را به سمت آسودگی و درک

و فهم و آرامش وسلامتی و ابدیت و حقوق بشر و پول و

انرژی حق مسلم ما و... راهنمایی کنه،

پس نسبت بهش بی‌تفاوت نباش.

همچنین من میدونم که الان خیلی دلت میخواد که منو

پیدا کنی...?

خب تو دستت به من نمیرسه و نمی‌تونی منو پیدا کنی، چون

من خودم الآن دارم دنبال اونی میگردم که اینو واسم فرستاده

بود!

روز خوبی داشته باشی!

[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 11:6 ] [ عسل جون ] [ ]

تست جالب روانشناسی بیابانی

تست جالب روانشناسی بیابانی

 

تصور کنید که در یک بیابان خشک و بی آب و علف

 

 و بی پایانی خسته، گرسنه، تشنه در حال راه رفتن

 

هستید. پس از ۵ ساعت پیاده روی ناگهان

 

ساختمان مجلل و با شکوهی در جلوی شما

 

ظاهر می شود...!

 


تصور کنید و حس بگیرید که در یک بیابان

 

خشک و بی آب و علف و بی پایانی خسته، گرسنه، تشنه

 

در حال راه رفتن هستید. پس از ۵ ساعت پیاده روی

 

 ناگهان ساختمان مجلل و با شکوهی در جلوی شما

 

 ظاهر می شود!


 
۱٫ ساختمانی که جلوی شما ظاهر شده است
 
 چیست؟
 
 
الف-یک قصر

 
 
ب- یک موزه

 
ج-یک هتل

 
د-یک بنای مذهبی (مسجد-کلیسا-……)
 
 
۲٫ شما از چه طریقی وارد ساختمان می شوید؟
 
 
الف- پنجره
 
ب- در

 
ج- بالکن

 
 
د- تونل زیر زمینی

 
وقتی وارد ساختمان شدید آن را بسیار مجلل و باشکوه
 
 
می یابید. ناگهان صدای در زدن می شنوید. در راباز می کنید
 
 
 و کسی را می بینید که واقعاً می خواستید با او باشید:
 
 
۳٫ آن شخص کیست؟
 
 
به گشتن ادامه می دهید. پلکانی را می بینید
 
 
که به طبقه بالا می رود.
 
 
۴٫ پلکان مارپیچی است یا مستقیم؟
 
 
از پلکان بالا می روید و تعداد پله ها را می شمارید.
 
 

۵٫ چند پله بود؟ (هر عددی از یک تا بی نهایت)
 
 
 
بعد وارد اتاقی می شوید……….
 
 
۶٫ دلتان می خواهد این اتاق چقدر بزرگ باشد؟
 
 
الف- به اندازه یک آکواریوم

 
 
ب- به اندازه یک اتاق معمولی

 
ج- به اندازه یک جنگل

 
 
 
د- به اندازه اقیانوس آرام
 
 
 
۷٫ دلتان می خواهد رنگ دیوار اتاق چه باشد؟
 
 
الف- قرمز
 
ب- سیاه و سفید

 
ج- ارغوانی
 
 
د- زرد یا پرتقالی

 
 
و- رنگ های رنگین کمان
 
 
 
یک میز جلوی شما ظاهر می شود…
 
 
 
۸٫ آیا میز گرد- مربع- مثلث یا بدون شکل خاصی است؟
 
 
 
و ظرفی با ۵ میوه روی آن قرار دارد:
 
 
 
 گیلاس، سیب، کیوی، طالبی و هندوانه
 

 
۹٫ یک میوه را انتخاب کنید…….
 
 
میوه ای که انتخاب کرده اید
 
 
شما را به یاد این شخص می اندازد
 
 
۱۰٫ نام او را بنویسید.
 
 
۱۱٫ شما میوه را برمی دارید و………
 
 
الف- بلافاصله آن را می خورید.

 
 
ب- قسمت کرم خورده را می برید و قسمت
 
 
 سالمش رامی خورید.
 
ج- آن را می برید و داخلش را می بینید که کرم خورده است
 
 
و….بعد به خوردنش ادامه می دهید
 
 
د- اگر کرم خورده باشد تمامش را دور می اندازید
 
 
از آن ساختمان خارج می شوید و۳حیوان را می بینید: 
 
 
 
آهو، اسب، دلفین
 
 
۱۲٫این حیوانات را به ترتیب اولویت که
 
 
برایتان دارند رده بندی کنید..
 
 
جواب تست در ادامه ی مطلب...................
 

ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 12:40 ] [ عسل جون ] [ ]

سنگتراش

سنگتراش

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است
[ سه شنبه هجدهم آبان 1389 ] [ 18:15 ] [ عسل جون ] [ ]

چرا حلقه ي ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگيرد؟

چرا حلقه ي ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگيرد؟


مراحل زير را به ترتيب انجام دهيد تا معجزهاي شگفت انگيز را متوجه شويد.


ابتدا كف دو دستتان را روبه روي هم قراردهيد و دو «انگشت مياني» دستهاي چپ و
 
راستتان را پشت به پشت هم بچسبانيد. چهار انگشت باقيمانده را از نوك آنها به هم
 
متصل كنيد. به اينترتيب، تمامي پنج انگشت به قرينهشان در دست ديگر متصل
 
هستند.


-سعي كنيد « انگشتهاي شست » را از هم جدا كنيد . انگشتهاي شست، نمايانگر «
 
پدر و مادر» هستند.


انگشتهاي شست ميتوانند از هم جدا شوند زيرا تمام انسانها روزي ميميرند. به
 
اينصورت پدر و مادر، روزي ما را ترك خواهند كرد و خود ما نيز زماني كه شريك زندگي
 
مان را انتخاب كنبم ،خانه ي پدري را ترك مي كنيم  .


- دوباره انگشتهاي شست را به هم متصلكرده و سعي كنيد . «انگشتهاي دوم» را از
 
هم جدا نماييد. انگشتهاي دوم (انگشت اشاره) نمايانگر «خواهران و برادران»
 
هستند. آنان هم براي خود ، همسر و فرزنداني دارند. اين هم دليلي است كه آنان ما
 
را ترك كنند.


- حال پس از متصل كردن انگشتهاي اشاره ، سعي كنيد « انگشتهاي مياني » را از
 
هم جدا كنيد . انگشتهاي مياني، نمايانگر «خود» ما هستند كه وجود آنها نشانه ي
 
ارتباط ما با كل اعضاي خانواده ميباشد.


- اكنون انگشتهاي مياني را روي هم بگذاريد و «انگشتهاي كوچك» را از هم جدا
 
كنيد . انگشت كوچك، نماد «فرزندان» هستند. دير يا زود آنان ما را ترك ميكنند تا به
 
دنبال زندگي خود بروند.


- انگشتهاي كوچك را نيز روي هم بگذاريد . سعيكنيد «انگشتهاي چهارم» (همانها
 
كه در آن حلقهي ازدواج را قرارميدهيم) را از هم باز كنيد. به احتمال زياد متعجب
 
خواهيد شد كه به سختي ميتوانيد آنها را از هم باز كنيد به اين دليل كه آنها نماد «
 
زن و شوهر » هستند و براي تمام عمر به هم متصل باقي ميمانند
[ شنبه پانزدهم آبان 1389 ] [ 10:5 ] [ عسل جون ] [ ]

امان از ما ایرانی ها

واقعا آفرین به هوش خودمون

 

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک

 در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از

 دستگاه گرفت.

 وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش

 کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو

 هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین

 دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000دلار داره

 کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و 

 گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه

وگارانتی داره..

 و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید

 ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک

 پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک

 هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره

 با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته

 کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را

 گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین

 انتقال داد.

 خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود

 برگشت 5000 دلار + 15دلار کارمزد وام

 رو پرداخت کرد.

 کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک

گفت  " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"

 و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک

 مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام

 باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون

 زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

 ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و

 گفت:تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم

 ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با

 اطمینان خاطر  فقط  با 15 دلار پارک کنم

 

 

واکنش افراد با دیدن بنز 500 میلیونی

fars Group !

واکنش افراد با دیدن بنز 500 میلیونی:


آمریکایی : او ، مای گاد !

عرب : تبارك الله احسن الخالقين!

انگلیسی : اوه ، وری نایس !

ایرانی : پدر سگ دزد !!!

 

[ سه شنبه یازدهم آبان 1389 ] [ 8:52 ] [ عسل جون ] [ ]

دانه ای که سپیدار بود

دانه ای که سپیدار بود

  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید.

 

سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود

 

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه.

 

گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت

 

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت

 

و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید

 

اما هیچكس جز پرنده‌ها‌یی كه قصد خوردنش را داشتند

 

یا حشره‌هایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌كردند

 

به او توجهی نمی‌كرد

دانه خسته بود از این زندگی؛

 

از این‌ همه گم‌ بودن و كوچكی خسته بود

 

یک روز رو به خدا كرد و گفت

 

نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌كس نمی‌آیم.

 

كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا می‌آفریدی

خدا گفت

اما عزیز كوچكم.... تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر می‌كنی

 

حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی.

 

رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده‌ای.

 

راستی یادت باشد تا وقتی كه می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی.

 

خودت را از چشم‌ها پنهان كن تا دیده شوی

 

دانه كوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید،

 

اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد


سال‌ها بعد دانه كوچک، سپیداری بلند و با شكوه بود

 

كه هیچكس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد.

 

 سپیداری كه به چشم همه می‌آمد

 

 گاهی اتفاقی در زندگی آدم ها می افتد که فکر می کنند شر است

اما تنها خدا می داند که آن اتفاق برایش جز خیر نیست و

 گاهی خیری که فقط خدا می داند شر است

[ شنبه هشتم آبان 1389 ] [ 12:30 ] [ عسل جون ] [ ]

متاسفم! نتونستم براي زنت كاري بكنم

متاسفم! نتونستم براي زنت كاري بكنم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

   

راهروي بيمارستان – روز – داخلي

مردي جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود. مرد نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. مرد با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند...

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم... بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي، روي تخت جابجاش کني، حمومش کني، زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني... اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده...

با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن مرد شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد. سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.

با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه مرد مي گذارد.

!!!!!!دکتر: هه! شوخي کردم... زنت همون اولش مُرد

[ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 18:3 ] [ عسل جون ] [ ]

داستان 4 شمع

 

داستان ۴ شمع.................. تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: "من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور

دارم كه به زودي مي‌ميرم......."

سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: "من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي

نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم........."

سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: "من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم،

انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند

كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............."

طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: "چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار

دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد .........". سپس شروع به گريستن كرد...........

پــــــــس...

شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را

دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد، كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد...

 

[ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 12:11 ] [ عسل جون ] [ ]

متن جالب

 
Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile

به دنبال ظواهر نرو؛ شايد فريب بخوري
به دنبال ثروت نرو؛ اين هم ماندني نيست
به دنبال كسي باش كه به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط يك لبخند مي تواند
شب سياه را نوراني كند
كسي را پيدا كن كه دلت را بخنداند


 


 


When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You're the one who is smiling and everyone
Around you is crying

وقتي كه به دنيا آمدي، تو گريه مي كردي
و اطرافيانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش كه در پايان زندگي
تو تنها کسي باشي که لبخند بر لب داري
و اطرافيانت گريه مي كنند

 

 

[ یکشنبه دوم آبان 1389 ] [ 9:10 ] [ عسل جون ] [ ]